تبليغاتX
دوسش داشتم.....

دوسش داشتم.....

اما .....درک نکرد

از غمت اشک نریزم تو بگو پس چه کنم؟

آتش سینه ی خود را با چه خاموش کنم؟

مطمئن باش که مهرت نرود از دل من

مگر آن روز که در خاک شود منزل من

+نوشته شده در یکشنبه 1388/06/15ساعت13:11توسط هستی | |

سلام دوستای خوبم.بالاخره من بعد از ۷ ماه اومدم.خیلی دلم واستون تنگولیده بود.نمی دونید که دلم شده بود قد دل یه گنجیشک.فقط خواستم بیام و بگم مام هستیم.

                                  

اینم گذاشتم که همسنطوری یه چیز گذاشته باشم و دست خالی نباشم

 

+نوشته شده در شنبه 1388/06/07ساعت22:35توسط هستی | |

سلام دوستای خوب و همیشگیم.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

امشب اومدم تا واستون تعریف کنم که چند روز پیش چه اتفاقایی افتاد...

عید قربان که بود به سارا دوست نسترن اس ام اس دادم و بهش تبریک گفتمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.این تبریکو بهونه کردم تا ازش راجع به نسترن بپرسم.جواب اس ام اسمو نداد.تا شب نمی دونم چندم محرم بود که دیدم جواب اس ام اسمو داد و گفت من دوست نسترنم اگه کاریش داری بگو تا من بهش بگم.منم ازش از کوهیار پرسیدم.گفتم می شناسیش؟اونم گفت آره.گفتم هنوزم با نسترن دوسته؟گفت من نمی دونم زیاد تو کارشون دخالت نمی کنم.ولی من الان دارم با نسترن می رم بیرون اگه می خوای با نسترن حرف بزنی بیا بیرون.گفتم نه من الان خونه نیستم .تو به نسترن بگو بعد خبرشو بهم بده.

یه ساعتی گذشت و دیدم نسترن بهم اس ام اس دادو گفت سلام هدا جون.من نسترنم.قضییه چیه؟(آخه من که زنگ زده بودم خونه ی نسترن اینا خودمو هدا معرفی کردم)منم بهش گفتم که من دوست دختر اول کوهیار بودم.یه چیزایی هست که باید بهت بگم.ولی نمی خوام اون چیزی بفهمه.اونم گفت باشه.

فرداش : که داشتم می رفتم کلاس دیدم نسترن بهم زنگ زد و باهام صحبت کرد.گفتم خوب تو هنوزم با کوهیار دوستی؟گفت من می خوام ببینم تو چی میگی.گفتم من همه ی گفتنیا رو دیشب بهت گفتم .چیز خاصی نیست.واسش همه چیزو توضیح دادم.بهش گفتم کوهیار دوست داره.من می دونم.گفت تو از کجا می دونی؟گفتم چون خودش بهم می گفت.گفت آخه اون این حماقت و کرده که بیاد به تو راجع به من بگه؟؟؟؟؟؟؟؟؟کسی که دوسش داره؟؟؟؟؟؟؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irاینو که گفت آتیش گرفتم.همش با طعنه حرف می زد.ولی من عین یه دوست خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irهمه چیزو بهش گفتم.گفتم ببین کوهیار بهم گفته که شما یه روز در میون همدیگه رو می دیدینو با هم بیرون می رفتین.حتی گفته که سال تحویل دریا بودین.....حرفمو قطع کردو گفت این دوروغا چیه که بهت گفته؟؟؟؟؟؟اون اینا رو گفته تو هم باور کردی؟من از صحبت کردن5کیلومتری می ترسم.حالا بخوام باهاش بیرونم برم؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

گفتم نمی دونم.اون به هر دوتامون دوروغ گفته ولی من نمی خوام اون  از این موضوع بویی ببره.یا نمی خوام که این حرفای من باعث بهم زدن شما دوتا بشه.گفت باشه. ولی این باشه باشه نبود.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

بهش گفت.کوهیارم چند بار بهم زنگ زدخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir و من جواب ندادم.امروزم به نسترن زنگ زدم.گفتم تو چیزی بهش گفتی؟گفت: چیز زیادی نگفتم .مگه چیزی شده؟منم گفتم نه هیچی.پرسیدم حالا باهاش بهم زدی یا بازم باهاش دوستی؟ اونم راحت گفت من اگه بخوامم نمی تونم باهاش بهم بدم.گفتم باشه حدافس.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اینم یکی دیگه از اون طعنه هاش.زیاد تیکه می نداخت.ولی من حرفی نمی زدم.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

حالا راستشو بگین خواهشن.اگه شما جای من بودین چیکار می کردین؟

تا حالا واستون اتفاق افتاده که با دوست دختر دوست پسرتون حرف بزنین؟ یا به قول خودمون با هووتون دوست بشین؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

+نوشته شده در شنبه 1387/10/21ساعت22:39توسط هستی | |

سلام دوستان چه طورین؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خوبین ؟خوشین؟سلامتین؟؟؟؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خیلی وقته که نبومده بودم و آپ نکردمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.آخه چی دارم که بنویسم.لااقل قبلا یه حرفی پیش می اومد،یه اتفاقی می افتاد.اما حالا چی؟؟؟؟؟فقط یه 3شنبه بهم اسام اس داد و گفت به صدف بگو یه زنگ بهم بزنه.منم خوشحال شدمخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir .گرچه با من کار نداشت ولی همین که اس ام اس داد و اینو گفت خوشحالم کردخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.حتما الان بهم میگین خاک تو سرت دختر.مگه نه؟؟؟؟؟خلاصه صدف بهش زنگ زد و پرسید از هستی چه خبر؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir؟؟صدفم گفت به تو چه؟گفت یعنی چی؟صدف گفت:

ببین توو رفاقت ما این رسمه که وقتی دو نفر با هم بهم می دن دیگه حق ندارن از هم بپرسن.اونم گفت باشه سلام برسون.به صدف گفت الان کاموایی که هستی خریده تنمهخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir.منم وقتی اینا رو میشنیدم خوشحال می شدم.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

اما هنوز یه چیزی وایه من گنگه.......

چرا مریضیه اون فقط واسه من سرطانه؟؟؟؟؟یعنی چرا واسه نسترن و صدف مریض نیست؟؟؟؟؟خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

گاهی اوقات فکر می کنم اینا همش بهونه بود تا از من جدا بشه.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irالانم که گوشیشو دزدیدن.ولی من بازم فکرمیکنم اون عمدا به صدف گفته گوشیمو دزدیدن تا منو دک کنه.نمی دونم چی تو سرش میگذره؟؟؟؟؟

ولی واقعا از ته دل واسش آرزوی خوشبختی میکنم.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

راستی یادم نبود.بعد از تبریک این عیدایی که گذروندیم،می خوام فالی رو که شب یلدا گرفتم واستون بذارم.مثل اینکه حافظ می دونست من از کدوم غزلش خوشم میاد.چون همون غزلی اومد که من خیلی دوست دارم:

 

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.irای پادشه خوبان، داد از غم تنهایی

دل بی تو به جان آمد، وقت است که باز آیی   

دایم گل این بستان ، شاداب نمی ماند

دریاب ضعیفان را ، در وقت توانایی

دیشب گله ی زلفش ، با باد همی کردم

گفتا غلطی بگذر، زین فکرت سودایی

صد باد صبا اینجا ، با سلسله می رقصند

این است حریف ای دل ، تا باد نپیمایی

مشتاقی و مهجوری ، دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد ، پایاب شکیبایی

یا رب به که شاید گفت ، این نکته که در عالم

رخساره به کس ننمود ، آن شاهد هر جایی

ساقی چمن گل را،بی روی تو رنگی نیست

شمشاد خرامان کن، تا باغ بیارایی

ای درد توام درمان ، در بستر ناکامی

وی یاد توام مونس ، در گوشه ی تنهایی

در دایره ی قسمت ، ما نقطه ی تسلیمیم

لطف آنچه تو اندیشی ، حکم آنچه تو فرمایی

فکر خود و رای خود ، در عالم رندی نیست

کفر است در این مذهب ، خود بینی و خود رایی

زین دایره ی مینا ، خونین جگرم می ده

تا حل کنم این مشکل ، در ساغر مینایی

حافظ شب هجران شد ، بوی خوش وصل آمد

شادیت مبارکباد ، ای عاشق شیداییخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

 

می دونین واسه چی خوشحالم؟؟؟چون دفع ی پیشم که فال گرفته بودم ، همین شعر در اومدخدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir و کوهیار برگشت.اما من توی فال مجله یه چیز دیگه خوندم.

گفته بود:اونی که تو فکرشو می کنی، متعلق به دیگریه پس فراموشش کن.خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

حالا ما نفهمیدیم حرف حافظ و گوش کنیم؟حرف فال مجله رو گوش کنیمف حرف بابا مامانمونو گوش کنیم، یا حرف دلمونو؟؟؟؟؟؟؟

     بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/04ساعت11:8توسط هستی | |

 

سلام بچه ها چه طورین؟؟؟؟؟من که اصلا خوب نیستم .الان داشتم با کوهیار حرف می زدم.خیلی راحت اومد بهم گفت برو.نمی خوام دیگه اذیت شی.تازه یه ماهم بود که با نسترن دوست بود.گفت هنوز نسترن جای تو رو واسم نگرفته .گفتم چرا می خوای می بری؟گفت:آخه دختر من سرطان دارم دارم میمیرم.گفتم تو بیجا کردی مگه دست خودته؟گفت نه دیگه نمی خوام همینجا ازت می خوام فراموشم کنی.

گفتم باشه حالا که تو اینطوری می خوای باشه می رم.بعدشم یه آهنگ گذاشتم که همیشه گوش می کردم.

نخواستم با غم بسازی

نخواستم هیچی نگی

نخواستم درد دلت رو

دیگه با هیشکی نگی

آخه عشق اجباری نیست

تو زندون من نمون 

حالا که فکر رفتنی....             دیگه از موندن نخون

تا دیدم می خوای بری

دلم راتو سد نکرد

برو فردا مال تو

دیگه اینجا بر نگرد

بدون من بعد من

دلت و هر جا جا نذار

غم با من بودنو

تو من بعد یادت نیار

 اگه شونت تکیه امه پس چرا من تنها شدم

چرا هر لحظم همیشه           منم تنها باخودم

یه تصویر از عکس چشمات روی دیوار دلم

چقد قصه م خنده داره

چه قد بیکاره دلم

تا دیدم می خوای

 بری دلم راتو سد نکرد

برو فردا مال تو دیگه اینجا بر نگرد

بدون من بعد من

دلتو هر جا جا نذار

غم با من بودنو

تو من بعد یادت نیار

.......................

خداحافظ

        بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 

+نوشته شده در سه شنبه 1387/09/05ساعت17:19توسط هستی | |

سلام بچه ها چطورین؟؟؟؟؟

امروز اومدم بگم که یه کاری کردم . خواستم امتحانش کنم.شمارشو دادم به یکی از دوستام به اسم صدف.گفتم بهش زنگ بزن و ازش حرف بکش.صدفم رفت بهش زنگ زد.کلی باهاش لاسیده بود.به صدف گفته بود تو خواهرم میشی؟یا شمارتو بهم میدی؟صدف ازش پرسیده بود تو دوست دختر داری اونم گفت آره 7-8 تا دارم اما یکیش فابریکه.هر چی اصرار کرد که اسم دوست دخترتو بگو نگفت.خلاصه روز بعد بازم صدف زنگ زد.اونم گفت که اسم دوست دخترم اینه ، فامیلیش اینه ، اسم داداشش اینه و از این جور چیزا.بهش گفته بود ببین من 3 تا شماره دارم که هستی 2 تا شو نداره.گفته بود می خوام ببینمت و از این جور حرفا.صدف ازش پرسید که خب حالا دوسش داری یا نه؟گفت اره دوسش دارم.گفت خب بهم ثابت کن.که صدف قطع کرد.

فهمید کار منه.ازم پرسید این صدف کیه؟گفتم من که صدف نمی شناسم.بعدشم خودم گفتم که یکی از بچه های مدرسمونه.که من نمیشناسمش اما اون منو تو رو خوب میشناسه و آمار هر دومونو داره.

دیگه نمی دونم چه جوری تا کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیشبم بیمارستان بود.خودش بهم گفته بود من به کسی نگم که مریضه.اما رفت به صدف گفت که شکمم درد می کنه.صدفم پرسید چرا؟گفت برو از هستی بپرس.صدفم هر چی اومد ازم پرسید بهش نگفتم.گفتم بذار خودش بهت بگه.......

              بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

+نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/30ساعت22:41توسط هستی | |

             بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

سلام دوستا ی خوبم

خوبین.؟؟؟؟هی منم خوبم.

راستی بهتون گفته بودم که کوهیار کار میکنه؟؟؟؟گفت تو یه نمایشگاه ماشین کار پیدا کرده .اون نمایشگاه هم نزدیک خونمونه.میگه بیا ببینمت.ولی تابلو نکن چون تازه رفتم اونجا نمی خوام ضایع شه.منم گفتم باشه.امروز گفت همین الان باید بیای.گفتم آخه الان ؟؟؟؟؟مگه چه خبره؟؟؟گفت تو بیا خودت می فهمی.گفتم چیه تنهایی؟گفت آره بیا .گفتم نمی تونم تو تا کی تنهایی ؟ بهش بر خورد گفت دیگه نمی خواد ولی این یادم می مونه.گفتم آخه یهو میای میگی بیا کارت دارم خب من کپ می کنم دیگه.یه کم جلوتر بگو خب.حالا ناراحتم میشی؟؟گفت اره ناراحت شدم خیلی هم ناراحت شدم.منم گفتم من که چیزی نگفتم پرسیدم تا کی تنهایی شاید اومدم.اونم دیگه چیزی نگفت.یه مدته خیلی ناز می کنه.منم که اصلا بلد نیستم ناز بکشم.می دونین همیشه بقیه رو مقصر می دونه و هیچ وقت نمی گه آره تقصیر من بوده.حالا ولش کنین بی خیال.از این بیشتر دیگه خوبیت نداره....

فعلا بای

            بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir 

+نوشته شده در یکشنبه 1387/08/19ساعت14:41توسط هستی | |

سلام .چه طورین؟بهتون گفته بودم که کوهیار دوباره بهم اس ام اس داده و خواسته که دوباره برگردم؟؟؟؟؟

یه شب گوشیم خاموش بود.وقتی روشنش کردم دیدم 11 تا اس ام اس اومد.تعجب کرده بودم .دقیقا روز 3 شنبه.منم جواب اس ام اسا رو دادم و پرسیدم چرا این کارو کردی؟گفت دلم واست تنگ شده بود و از این حرفا.منم خیلی خوشحال بودم که برگشته و تو مدرسه دوستامو مهمون کردم.بهم میگه من ارزومه که یه بار باهم بریم بیرون.واسه یه بارم که شده بیا خونمون.منم گفتم بیرون نمی تونم بیام.منو همراه تو می بینن بد میشه.گفت خب بیا خونمون.گفتم نه.گفت چرا؟گفتم به خاطر خیلی چیزا که خودتم می دونی.با گریه گفت:من نمی دونم هر جا حرف از خونه میشه همه فکرای منفی میکنن.مگه ما میخواییم چیکار کنیم.میخوام رو در رو بشینیم با هم حرف بزنیم.گفت حتی نیم درصدم این احتمالو نده که من بخوام سواستفاده کنم.منم بهش گفتم نه.ولی اون گفت فکر کن بعد بهم جواب بده.منم تا یک شنبه ساعت 5 وقت دارم تا فکرامو بکنم.من که بهش می گم نه.اما اون می پرسه چرا و میگه تو هیچ کدوم از خواسته های منو براورده نکردی.منم نمی دونم چیکار کنم تا خواسته هاشو براورده کنم.

1 اذر تولدشه.به نظر شما واسش چی بخرم.اصلا چیزی بخرم؟؟؟؟خواهشن بگین من بهش چی بگم.

 

+نوشته شده در یکشنبه 1387/08/05ساعت13:59توسط هستی | |

واااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای بچه ها نمی دونین چی شده.

دارم میمیرم از غصه ها.ازتون خواهش می کنم واسش دعا کنین.امروز ظهر گفت من دیگه تصمیم گرفتم با هیچ دختری دوست نشم.گفتم باشه .بهش گفتم هنوزم می خوای واسه آخرین بار همیگه رو ببینیم؟؟؟؟؟گفت باشه.وقتی رفتم پیشش هیچی نتونستم بگم.گفتم کاری نداری؟گفت نه .گفتم به مامانتو همه ی دوستات سلام منو برسون.خدافس.

وقتی داشتم میرفتم توی خیابون گریه می کردم.همه ی مردم نگام می کردن.اس ام اس داد که ناراحتی؟تو رو خدا حلالم کن.گفتم به نظر تو باید خوشحال باشم؟من بخشیدمت.حلال.تولدشم پیشاپیش بهش تبریک گفتم.چون هیچ وقت نتونستم یه بار درست و حسابی بهش بگم تولدت مبارک.دیدم همش داره اس ام اس میده.گفتم این طوری داری عذابم میدی.یه بار بگو ازت متنفرم راحتم کن دیگه.گفت.تو چی میگی خدا از من متنفره.تو هیچ می دونی من سرطان دارم؟؟؟؟؟؟؟ وقتی این اس ام اسشو خوندم سرتا پام شل شد گ.گریه کردم.به دوستم نازنین گفتم بیاد پیشم.اون اومد و قرار شد دوباره بریم بیرون.بهش زنگ زدم گفتم کجایی میخوام ببینمت.میخوام باهات صحبت کنم.گفت باشه من پارکم.گفتم باش اومدم . خلاصه رفتیم پارک و کنارش واستادمو باهاش صحبت کردم.گفت چی می خواستی بگی؟گفتم کی بهت گفته که سرطان داری؟گفت کسی قرار نیست بگه.بعد از اینهمه دکتر رفتن و آزمایش خودم فهمیدم.گفت جواب آزمایشامو بردم پیش دکتر گفتم واسه داداشمه که اونم گفته تو مشکل داری.گفت خودتو با یکی دیگه سرگرم کن.منو فراموش کن.کفتم نه من دیگه دوست پسر نمی گیرم.اگه هم بخوام فراموشت کنم نمی تونم.گفت چرا میخوای پای من بمونی؟حرفی نزدم.ازش خواستم شماره هامو از تو گوشیش پاک کنه.گوشیشو داد گفت خودت پاک کن گفتم کمن نه خودت پاک کن.خیلی اصرار کرد تا من مجبور شدم بگم کار کردن با این گوشی رو بلد نیستم.اونم قبول کردو خودش جلوی من پاک کرد.منم همه ی فیلمایی که از اون توی گوشیم داشتم نشونش دادم.آخرشم گفت دیگه برو.گفتم باشه.کار نداری.گفت نه و دستشو دراز کرد تا باهاش دست بدم .گفتم نمی دم.گفت باشه خدافس.آخرین دیدارمون بود.اکثر اوقات که میدیدمش 4 شنبه ها بود.از روزای چهاشنبه و سه شنبه خوشم میومد اما امروز نحس ترین 4 شنبه بود.دیگه از 24 هر ماه متنفرم.دیگه نمی دونم چیکار کنم که از دستم ناراحت نیاشه.فقط فقط ازتون می خوام واسش دعا کنین.

یادتونه که بهتون گفتم می خوام خودش حرف جدایی رو بکشه وسط؟؟؟؟؟امروز خودش این کارو کرد.بالاخره گفت که نمی خواستم ناراحتت کنم.گفتم تو اینطوری بیشتر داری عذابم میدی.دیگه ........بهم گفت دروغ گفتم که نسترن زنگ زده.نسترنم به خاطر همین موضوع باهام بهم داده.

ولی من شاید الان دوست دارم بیشتر باهاش باشم.امروز داشتم توی کتابم راجه به تومور می خوندم.نمی دونستم که تا چند ساعت دیگه با کسی حرف می زنم که خودشم از این توموا داره.چیزی نمی تونم بگم .چیزی ندارم که بگم.بالاخره تموم شد.همه ی شماها که میگفتین تموم کن این دوست بازیارو به خواستتون رسیدین.اما ازتون یه چیز می خوام که سر نمازاتون واسه همه ی مریضا دعا کنین.

بگین خدایا کوهیارو نجاتش بده.من هنوزم باور ندارم.فقط خدا خدا می کنم که دروغ باشه.دیگه نه دوست پسر می گیرم.نه دل به کسی می بندم.می خوام عشق کوهیار تا همیشه توو دلم بمونه تا به مرور زمان فراموشش کنم     .                 

                                                   خدایا کمکش کن

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/24ساعت21:5توسط هستی | |

 

سلام من دوباره اومدم.اومدم تا خبر دیشبو بدم.

بعد از اینکه گفت با نسترن حرف زده گفت توی دو راهی سختی موندم تو می گی چیکار کنم؟من گفتم این دفعه که نسترن زنگ زد بهش بگو باشه.گفتم نگران من نباش و فکر منم نکن.گفت ازم نخواه که فکر تو نباشم چون اون وقتایی که نسترن نبود تو همدم تنهاییام بودی.منم بهش گفتم یه مدت که بگذره اون می شه همدم تنهاییات.گفت حالا چندتا از اون اس ام اسای باحالت بده .منم اینا رو بهش دادم:

                بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

                اونی که یه روزی دلش با من بود         ببین دلش شده یه تیکه از سنگ

            اونی که لاف عاشقی رو می زد                ببین تنهام گذاشت با کلی نیرنگ

                    بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

(همیشه از این شعر خوشم میومد.همیشه از 3 شنبه ها خوشم میومدو آهنگ سه شنیه ها ی چاوشی رو گوش می دادم. اما همه ی اینا رو موقعی به کار بردم که........)

           بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 من از بیگانگان هرگز ننالم               که با من هر چه کرد آن آشنا کرد                                   

                                               بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir                   

    در دل آتش نشستن کار آسانی نبود             راه را بر اشک بستن کار آسانی نبود

      با غروری هم قد بام آسمان                      بارها در خود شکستن کار آسانی نبود.

 

که دیدم گفت.گفتم اس ام اس بده نه اینکه آتیشم بزن.گفتم نمی دونستم ناراحت میشی وگرنه نمی دادم.یه کم که گذشت دیدم دیگه اس ام اس نداد.گفتم چی شد.دیدم این اس ام اسو بهم داد.:

خوشبختی مثل یه پروانس تا وقتی دنبالشی پرواز می کنه ولی وقتی وامیستی میاد و رو سرت می شینه.واست آرزوی یه دنیا پروانه دارم.

بغضم ترکید.گفتم یعنی خداحافظ؟گفت هیچوقت خوبیهاتو فراموش نمی کنم.منم شبم خراب شد.روز تعطیلم خراب شد.سه شنبه هام نابود شد.بعد از کلی گریه ی بی صدا و حرف زدن با خدا دیدم دوباره اس ام اس داد که می خوام واسه آخرین بار باهات حرف بزنم و بعدشم بشو خواهرم.بهش زنگ زدم.گفت تو رو خدا گریه نکن.منو ببخش.جدایی ما تقصیر تقدیر بود.گفتم کارای خودمونو گردن تقدیر ننداز.گفتم من بخشیدمت.گفت یه بار واسه آخرین بار بیا رو در رو صحبت کنیم.گفتم نه. گفت پس حداقل اون نامتو بیار بهم بده.گفتم دیگه نه.اون نامه دیگه بدرد نمی خوره.وقتی قطع کردم گفت بازم زنگ بزن . گفتم این آخرین حرفی بود که باهم زدیم تو هم وقتی نسترن زنگ زد بهش بگو باشه.بهش گفتم یادته قرار بود تا آخرش با هم باشیم؟؟؟؟؟؟؟

ولی اشکالی نداره بزن رو قولت.منم کم قولی نکردم.گفت به جون مادرم دیگه نه با تو نه با هیچکس دیگه دوست میشم.ولی این رسمش نبود.گفتم تو که تا 1 ساعت پیش خدافظی کردی چی شد؟گفت می خواستم باهاش دوست شم ولی .....گفتم ولی چی.این دفعه که نسترن زنگ زد باهاش دوست شو.خواهشن؟؟؟؟گفت اگه خدا هم بهم بگه برم با اون دوست شم نمی رم.یا تو یا مرگ......

دیگه نمی دونم چیکار کنم.راهنماییاتون کمکم می کنه....

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/24ساعت10:20توسط هستی | |

سلام دوستای خوبم چه طورین؟

خیلی وقت بود که آپ نکرده بودم . چون اتفاق مهمی نیفتاده بود.الانم اگه اومدم واسه اینه که یه سلامی کرده باشم .خبر خاصی ندارم.هر روز یه طوری میگذره دیگه.عمرمونه که اینطوری داره می گذره و ما هم عین خیالمون نیست که داریم چیکار می کنیم.چرا آدما هیشه فکر میکنن وقت هست؟؟؟؟؟؟؟؟

منم میگذرونم دیگه.

راستی واسم دعا کنین که نمره ی  درسای امسالم کمتر از پارسالم نشه.اگه دعا کنین ممنونتون می شم.فقط بگین خدایا به هستی کمک کن.

کوهیار بهم گفت که مامانش فهمیده با من دوسته.مامانشم منو میشناسه اما تا حالا به روی خودش نیاورده.بهم می گفت بیا یه بارم که شده بریم بیرون.گفتم نه.گفت پس یه بار که تنها شدم بیا خونمون. بازم گفتم نه نمی تونم . گفت تو که نتونستی خواسته های منو برآورده کنی.لااقل تو خواسته هاتو بگو تا ببینم من می تونم برآورده کنم یا نه.منم گفتم خواسته ای ندارم.یه بار که بهش گفتم شارژم تموم شده گفت تا هفته ی بعد اگه تو نستم واست می خرم.تا حالا که اتفاقی نیفتاده.یه روز گفت نسترن بهم زنگ زده و کوهیارم بهش گفت دیگه ازم نخواه که باهات دوست شم.اما الان که دارم اینو تایپ می کنم اس ام اس داد که امروز با نسترن حرف زدم.نمی دونم چی بهم گفتن.اصلا خودمم موندم که دوست دارم اون با نسترن باشه یا با من؟می دونین دوست دارم با من باشه اما وقتی می بینم اون با نسترن راحتتره می خوام بره و با اون باشه.نمی دونم.جواب اس ام اسمو داد .گفت که تو دو راهی موندم.بهم گفت تو چی می گی؟گفتم به نظر من باهاش دوباره دوست شو و اصلانم فکر منو نکن.گفتم تو که اینقدر منتظر زنگش بودی خب قبول کن یگه.حالا تا جواب بعدی بای.

راستی راستی تا یادم نرفته :

اگه مامانشو دیدم چیکار کنم.چه جوری باشم؟

             بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar20.sub.ir

 

+نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/24ساعت9:55توسط هستی | |

سلام بچه ها.امروز می خوام درد و دل کنم.

اگه یه اشتباه بزرگ توی زندگیم کرده باشم اینه که با دو نفر دوست شدم و هر دو تاشونو دوست دارم و نمی خوام ناراحتشون کنم اما کوهیار گاهی اوقات ناراحتم می کنه که من یه اخلاقی دارم که هیچوقت از کسی چیزی به دل نمی گیرم.سعید پسر خوبیه.اما....سنش خوب نیست.

کوهیار تا حالا اینطوری باهام حرف نزده بود .دیشب واسه اولین بار حرف دلشو زد.خودشم می گفت تا حالا با هیچکس اینقدر راحت نبودم.ساعت 1 شب زنگ زد و حرف زدیم . هر دومون تو تخت خوابامون داشتیم با هم حرف می زدیم.تا یه جا که گریه افتاد.بهش گفتم که با سعید دوستم اونم یه طوری شد و گفت اگه امکان داره واسم یه دختر خوب جور کن . منم بهش قول دادم.اما دیشب گفت حرفمو پس می گیرم.گفت اگه واقعا سعیدو دوست داری اذیتش نکن.گفت باهاش حرف بزن و قانعش کن که شما فقط دارین وقتتونو میگذرونین.گفت خودت یه کم فکر کن از کرمان تا اینجا چقدر راهه.شما تا کی میخواین به هوای هم باشین. به همون خدایی که بالا سرمه قسم این حرفا رو نمی زنم که تو با سعید بهم بدی و بیای با من دوست شی.این یه نصیحت برادرانه ست.

نمی دونم کار درستی کردم یا نه.اما امروز یعنی چند دقیقه پیش به سعید گفتم که ما داریم فکرامونو مشغول می کنیم و اینا همش خیالبافیه آخه تا کی می خوایم با هم باشیم.بهش گفتم سن منو خیلی فاصله داره . تو باید فکر ازدواجت باشی.دیگه جواب اس ام اسمو نداد.ناراحت شده می دونم.اما نمی دونم چیکار کنم.یه اشتباه ببین چه طوری داره ذهنمو مشغول می کنه؟؟؟؟نمی دونم چه جوری با این ماجرا کنار بیام اما هر طوری هست می خوام به خیر بگذره. همه چیزو دادم دست خدا جونم که می دونم هم منو هم کوهیار و هم سعیدو خیلی دوست داره.همه میگن بیخیال شو دختر این کارا آخر عاقبت نداره فراموشش کن.اما خودتونو بذارین جای من.کسی که الان سه چهار ساله باهاشم چه طوری می تونم فراموش کنم.؟؟؟؟؟

+نوشته شده در جمعه 1387/06/22ساعت16:40توسط هستی | |

سلام

امروز می خوام باهاتون دردودل کنم.

میدونین کوهیار منو به خاطر خودم نمی خواد.گفتم که می خواد سواستفاده کنه . موبایلش همراه اوله و شارژش که تموم می شه به من می گه واسم کارت بخر.منم یه بار واسش خریدم و بار دوم چون بهش قول دادم باید بخرم .آخه دوست ندارم آدم بدقولی نشونش بدم.اونم تا حالا چیزی واسم نخریده.نمی دونم نمی فهمه یا خیلی احساس خودمونی میکنه .بهم می گه اگه نسترن زنگ زد خبرم کنا؟یه کم فکر نمیکنه که یه دختر شاید از این حرف ناراحت بشه؟ بهم می گه من شب منتظر نسترن،روز منتظر نسترن.(پس من چی این وسط)اما سعید....

روز مادر که بود بهش اس ام اس دادم و پرسیدم واسه مامانت چی خریدی گفت هنوز نخریدم و همین سوالو از من پرسید.گفتم مامان امروز رفته یه ملیون سرویس خریده منم باید بخرم؟اونم به شوخی گفت :حتما تو هم کلی حسودی کردی نه ؟ گفتم آره.تو این خونه هیچکی منو دوست نداره.هیچکی واسم کادو نمی خره.اون پولی هم که طلب دارم بهم نمی دن.گفت:عزیزم من دوست دارم اگه آدرستو بدی یه چیز خوشکل واست می فرستم.من آدرس ندادم چون نمی تونستم کادو رو بگیرم .اگه می گرفتم مامان می گفت از کجا آوردی ؟کیه که واست از کرمان کادو داده و از این حرفا.اما آدرس خودشو گرفتمو می خوام واسه روز تولدش که چند روز دیگه ست یه کادو واسش بفرستم.ما شمالیم و سعید جنوب . اون همه راهو اومد تا منو ببینه.اما نشد..چی بفرستم ؟.من فقط آرزو می کنم که نسترن به کوهیار زنگ بزنه . وقتی اون زنگ زد منو کوهیار میشیم مثل خواهر برادر و منم تلفنامو کم می کنم و تا تموم شه . اگه همینطوری بهش بگم خدافس ناراحت میشه.آخه چند بار این کارو کردم و دفعه ی آخر می خواست زنگ بزنه و بهم فحش بده که دوستش جلوشو گرفت.

دوست دارم یه طوری خداحافظی کنم که ناراحت نشه.شما راحی بلدین؟؟؟؟؟

+نوشته شده در یکشنبه 1387/06/17ساعت13:57توسط هستی | |

سلام دوستای خوبم .

امروز می خوام یه اعترافی بکنم .

راستش می دونین شماره ی نسترن خانمو گرفتم و چند بار زنگ زدم نبود . تا اینکه خودش زنگ زد و گفتم از طرف کوهیار زنگ می زنم . می دونستم صدام رو آیفنه.اما حرفی نزدم . گفتم به کوهیار زنگ بزن . اونم گفت من خیلی وقته که خبری ازش ندارم شما شماره ای چیزی دارین ؟ گفتم آره یادداشت کن؟...09

اونم نوشت و گفت خدافس. تا چند دقیقه ی بعد دیدم آقا داداشش زنگ زده و داره بهم فوش می ده که تو چیکاره ای که واسه خواهر من دوست پسر پیدا می کنی؟حالا آبروتو ببرم ؟منم گوشی رو قطع کردم . دوباره که زنگ زد مامان گوشی رو برداشت. تو خونه حسابی خراب شدم . واسه اینکه بتونم از دلشون در بیارم گوشیموخاموش کردم و سیم کارتمم در آوردم . تا چند روز دیگه...

حالا می خوام یه چیزی بگم.::::::::::::::

من یه دوسست پسر دیگه هم دارم .(آقا سعید) خدایی آقاست.پسر خوبیه . قلیونم نمی کشه.دوست دخترم نداشته.دستش به دهنش می رسه. ماشین داره و .... دیگه هر چی بگم کم گفتم.

می دونی راهش خیلی دوره. اما به خاطر من اومد تا منو ببینه اما من نامرد نتونستم برم .خدا خدا می کنم از دستم ناراحت نشده باشه و به کسی نگیدا ولی واسه کرمانه.

تا آپ بعدی فعلا بای

+نوشته شده در شنبه 1387/06/16ساعت13:39توسط هستی | |

سلام بچه ها .

امروز خونه تنها بودم و زنگ زدم بهش . کلی حرف زدیم . اونم گفت که چند روز پیش نسترن خانم زنگ زده خونشون . منم هر چی اصرار کردم که شماره ی نسترنو بهم بده گفت نه.

گفت چند دقیقه دیگه زنگ بزن تا من فکرامو بکنم . گفتم باشه.

-         سلام .

-         سلام .

-         خب شمارشو بده دیگه/

-         به چند شرط.

-         گفتم چی؟

-         اون اصلا از حرفایی که من به تو زدم چیزی نفهمه.بگو دختر عممی.نمی خوام بدونه من از اون چه حرفایی به تو زدم.

-         باشه . قبول.

-         هستی؟

-         چیه؟

-         اگه دوباره دوستی ما سر گرفت تومنو می بخشی؟؟

-         آره. من خودم ازت شمارشو خواشتم چرا ناراحت شم؟

-         قول می دی که باهم خواهر برادر باشیم؟

-         آره قول.

-         قربون خواهر گلم برم. خدافس.

زنگ زدم خونه ی نسترن اینا. داداشش گوشی رو برداشت. خونه نبود قراره دوباره زنگ بزنم. فقط دعا کنین راضی شه.فعلا تا اخبار بعدی بای.

 

 

+نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12ساعت15:54توسط هستی | |